یک زن

تنها ولی محکم و استوار

یک زن

اینجا فقط ثبت رویدادهاست.
کسی نیستم و چیزی هم تو چنته م ندارم.
هرچی می نویسم بر اساس دیده ها و کشیده هاست.
واقعیتهای زندگی.
.
هیچ وبلاگی رو خاموش دنبال نمی کنم.
و توی هیچ وبلاگی ناشناس یا به اسم دیگه کامنت نمی زارم.

در ضمن کامنتهای مجهول فاقد وبلاگ، عدم نمایش زده میشن.

به کامنتهای بی ادب و توهین آمیز هم محل داده نمیشه.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲ مطلب در فروردين ۱۴۰۴ ثبت شده است

___________________________

عصر سیزدهم فروردین، (چون اعتقادی به سیزده به در ندارم اسمشو نمیارم) خاله بابای بچه ها زنگ زد:

_ می خوایم با دخترا بریم بیرون، عصرونه چای و کاهو سکنجبین بخوریم. میای بیایم دنبالت؟

+ آره خاله جون، چرا که نه. من چی بیارم؟

_ تو هیچی نمی خواد بیاری. حاضر باش سر ساعت سه پایین خونه تونیم.

.

دستم به کار بند بود. یکم دیر شد. یه ربع به سه بود که سریع بلند شدم حاضر شدم و با اینکه خاله گفته بود چیزی نمی خواد بیاری، یکم آجیل و یکم شکلات توی ظرف خوشگل جا کردمو گذاشتم توی کیفم. سر ساعت سه پایین بودم!

.

دوتا ماشین بودیم.

همه مونم خانم.

سه تا دختر ترشیده ولی خوشگل و خوش قد و هیکل و چهارتا زن که دوتاشون بیوه بودن.

خاله و محبوب خانم.

.

دخترا: الی، زهرا، آرامه.

خانوما هم من بودم و الهام و خاله و محبوب خانم.

.

الی و آرامه و غزاله سه تا دخترای محبوب خانم ان که پدرشون مرحوم شده.

همه شون هنرمند نقاش ان. 

غزاله توی آرایشگاه کار می کنه.

هر سه تاشونم ترشیدن، ازدواج نکردن.

از وقتی یادم میاد اینا بی حجاب بودن. از چند سال پیش که هنوز بی حجابی باب نشده بود اینا بی حجاب بودن و حجاب نداشتن!

.

الی یه بلوز سفید تنش کرده بود نازک. زیرش یه تاپ کوتاه. فقط به اندازه همون تاپ، اون بلوز تنش رو پوشونده بود. بقیه اش لخت دیده می شد!

.

به پیشنهاد زهرا رفتیم سمت یه هتل معروف، که اطرافش توی فضای سبز بشینیم.

یه جای دنج و خلوت، پر از سرو صدای پرنده هایی که آواز می خوندن.

.

جاتون خالی نشستیم و کمی خوراکی خوردیم و دخترا حرف زدن.

چه چیزا که نمی گفتن.

از شوگر ددی برای مادراشون و تور کردن پسرا و ازینکه دخترای احساسی مثل اونها سرشون بی کلاه می مونه و مورد بی مهری و بی محلی پسرا قرار می گیرن و ...

منم به جمعشون پیوستم و کم نیاوردم!

الکی الکی گفتیم و خندیدیم.

.

تا حالا ازین حرفا از دخترا نشنیده بودم.

الحمدلله خوب پیشرفت کردن.

مامانشونو تحویل شوگر ددی میدن و خودشونم هوای شوگر ددی می کنن.

دخترای خوبی ان. خوشگل و مهربون.

ولی حیف که ترشیدن.

البته الآن تو این دوره زمونه دیگه ترشیدگی معنا نداره بلکه باکلاسی شده!

.

وقتی خوراکی ها تموم شد، گفتیم بریم یه سر سمت اون هتل و بالکن قشنگش دور بزنیم.

سر راه دخترا می گفتن: این هتل، رهبری میاد میره!!!!

هروقت بخواد میارنش اینجا، استراحتاشو می کنه میره!!!

و یکسری چرت و پرتهای دیگه.

.

منم فقط یه لبخند معنادار می زدم و ترجیح دادم با اینجور آدما کل کل نکنم.

ولی خندم گرفته بود.

.

این دخترا چندین و چند بار گویا مورد شماتت گشت ارشاد قرار گرفته بودن؛ بخاطر همین حسابی از نظام و رهبری و مسوولین دلشون پر بوده و هست. و هربار که با اینا بیرون رفتم، جز چرت و پرت و چرندیات نشنیدم.

با اینکه اهل هنر ن. ولی اهل فن هنر نیستن.

امیدوارم امثال این دخترا هرچی زودتر شوهر کنن. گناه دارن.

دور و بر ما پره از این دخترا.

۰ نظر ۱۶ فروردين ۰۴ ، ۲۱:۵۱
با نو

__________________________

موقع سحر نشستم و کلی فکر کردم.

به وبلاگ.

به بیان و بیانی ها.

به دنبال کننده هام.

به نوشته هام.

به نیتهام.

به ادراکاتم از تک تک شما.

به تنهایی خودم.

نیاز خودم به نوشتن.

به درک این واقعیت که :

ما همه به این دهکده بیان وابسته شدیم.

نمی تونیم رهاش کنیم.

نمی تونیم همو نادیده بگیریم.

همه مون یجورایی به هم نیاز داریم.

همو لازم داریم.

تا کی؟

نمی دونم.

.

از رفتن و ننوشتن منصرف شدم.

ولی روندم رو تغییر میدم.

به یک شیوه دیگه نوشتن رو ادامه میدم.

.

۳ نظر ۱۶ فروردين ۰۴ ، ۰۵:۴۲
با نو