آمیرزا
________________________
مدتهاست می خوام یه پست بزارم و راجب آمیرزا بنویسم.
انگار امشب وقتش شده.
.
آمیرزا، پیرمرد باصفایی که اهل دنیا نیس. سن زیادی داره ولی بخاطر قدرت روحی ای که داره، سرحال و قوی مونده.
هرچند وقت یبار، منت میزاره، اذن میده میرم خدمتش.
.
اونشب که حالم خیلی بد بود، تا صبح همینطور بد بودم.
صبح، آمیرزا منو به سمت خودش دعوت کرد.
رفتم حضورش.
.
یه مکان نورانی. دنج و باصفا.
آمیرزا با اون محاسن بلندش ، لباس سفید و یکدست، همیشه اون گوشه می شینه و من دو زانو مقابلش، فقط اشک می ریزم.
اونجا تنها جائیه که من راحت و بی اراده اشک می ریزم.
.
آمیرزا نگاه عمیقی به من کرد و گفت:
دخترم، چی بودی؟ چی شدی؟
.
و من باز اشک ریختم. به پهنای صورتم.
گفتم: آمیرزا...
انگشت سبابه رو به سمت دهانش برد و امر به سکوت کرد و گفت:
می دونم دخترم.
.
آمیرزا همیشه ناگفته هامو می فهمید.
همیشه انگار از تموم ما فی الضمیرم خبر داشت ولی هیچ بروز نمی داد.
و هر بار که اذن می داد و من خدمتش می رسیدم، فرامینی می داد برای یکسال من.
از این فطر تا اون فطر.
.
و یک نکته قابل تأمل تو آموزه های آمیرزا و دستوراتی که به من می داد این بود که:
با علم به خیلی اسرار، لزوماً و الزاماً فرامین دلخواه من نمی داد.
و این ثقل عجیبی رو بر من افاضه می کرد.
.
من در محضر آمیرزا فقط سکوت بودم و اشک.
که اشکها فقط از سر درد بود. درد عصیان نفسم.
درد بیچارگیهای روحی و درونی.
.
گفتم آمیرزا ....
با این حرفم اشاره کرد: حالا حرف بزن.
حرف بزن خالی شو.
.
اجازه حرف زدن که دادند؛ من بودم و فوران حرفها.
من بودم و اوج دردهای انباشته در دل.
گفتم: آمیرزا منو از دست این نفس نجات بده.
عاجز شدم از دست اون.
عاجز شدم از خود و خویشتن و از این من و این بود و این بودنی که باب میل روحم نیست.
آمیرزا، نفس، منو به زیر می کشه و روح، منو بالا.
آمیرزا، توی برزخی گرفتار شدم که انگار روی پل صراطم. پلی باریک و تیز و لغزنده که زیر پای من زبانه های آتش و گدازه های نیران جهنمه.
.
گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و گفتم...
نزدیک به یکساعت و اندی حرف زدم و آمیرزا همینطور سر به زیر و رو به ملکوت، متفکرانه سیر می کرد.
.
حرفها تموم شد.
سبک شدم.
عین پر کاه.
نگاهش کردم.
نور بود و نور.
عشق بود و عشق.
زلال و صاف و خالص.
آمیرزا نیازی نبود تکلم کنه.
نگاهش می کردم جواب می گرفتم.
خیره می شدم در جمالش، هزاران هزار حرف به قلبم سرازیر می شد.
.
من انگار تازه متولد شدم.
رها و سبک.
آگاه از تکلیف و تقدیر پیش رو.
تو گویی پرونده سال جاری رو پیش روی من باز کردن؛ نشونم دادن چیکاره ام. چه کارها باید کنم.
و در بین اون کارها، انجام کارهایی برای من تکلیف شده که بینهایت سخت و طاقت فرساست...
.
آمیرزا با ملاطفت منو بدرقه کرد.
و اینبار یه فرقی با دفعات قبل داشت.
آمیرزا انگشت سبابه شو به سمت قلبم نشونه گرفت. نگاهی به چشمای من کرد و انگار یه نیرو و قدرتی در من دمیده شد و من برای چند لحظه خاموش و سرد و منجمد شدم.
سرد و گرم شدم.
یه لحظه فقط سفیدی بود و نور.
غرق در خلأ شدم.
.
آمیرزا
خدا سایه تو از سرم کم نکنه.
.
لحظه آخر گفتم: آمیرزا...
گفت: می خوای بگی سالی یبار کمه؛ بیشتر بیای پیشم؟
سرم رو به علامت تأیید تکون دادم.
آمیرزا اوج استیصال من رو دریافت و گفت:
ازین به بعد، خودم میام به دیدنت!
نیازی نیست شما بیای.
به یک اراده، یک توجه، نزد شما خواهم بود.
.