یک زن

تنها ولی محکم و استوار
چهارشنبه, ۱۴ فروردين ۱۴۰۴، ۱۱:۴۵ ب.ظ

آمیرزا

________________________

مدتهاست می خوام یه پست بزارم و راجب آمیرزا بنویسم.

انگار امشب وقتش شده.

.

آمیرزا، پیرمرد باصفایی که اهل دنیا نیس. سن زیادی داره ولی بخاطر قدرت روحی ای که داره، سرحال و قوی مونده.

هرچند وقت یبار، منت میزاره، اذن میده میرم خدمتش.

.

اونشب که حالم خیلی بد بود، تا صبح همینطور بد بودم.

صبح، آمیرزا منو به سمت خودش دعوت کرد.

رفتم حضورش.

.

یه مکان نورانی. دنج و باصفا.

آمیرزا با اون محاسن بلندش ، لباس سفید و یکدست، همیشه اون گوشه می شینه و من دو زانو مقابلش، فقط اشک می ریزم.

اونجا تنها جائیه که من راحت و بی اراده اشک می ریزم.

.

آمیرزا نگاه عمیقی به من کرد و گفت:

دخترم، چی بودی؟ چی شدی؟

.

و من باز اشک ریختم. به پهنای صورتم.

گفتم: آمیرزا...

انگشت سبابه رو به سمت دهانش برد و امر به سکوت کرد و گفت:

می دونم دخترم.

.

آمیرزا همیشه ناگفته هامو می فهمید.

همیشه انگار از تموم ما فی الضمیرم خبر داشت ولی هیچ بروز نمی داد.

و هر بار که اذن می داد و من خدمتش می رسیدم، فرامینی می داد برای یکسال من.

از این فطر تا اون فطر.

.

و یک نکته قابل تأمل تو آموزه های آمیرزا و دستوراتی که به من می داد این بود که:

با علم به خیلی اسرار، لزوماً و الزاماً فرامین دلخواه من نمی داد.

و این ثقل عجیبی رو بر من افاضه می کرد.

.

من در محضر آمیرزا فقط سکوت بودم و اشک.

که اشکها فقط از سر درد بود. درد عصیان نفسم. 

درد بیچارگیهای روحی و درونی.

.

گفتم آمیرزا ....

با این حرفم اشاره کرد: حالا حرف بزن.

حرف بزن خالی شو.

.

اجازه حرف زدن که دادند؛ من بودم و فوران حرفها.

من بودم و اوج دردهای انباشته در دل.

گفتم: آمیرزا منو از دست این نفس نجات بده.

عاجز شدم از دست اون.

عاجز شدم از خود و خویشتن و از این من و این بود و این بودنی که باب میل روحم نیست.

آمیرزا، نفس، منو به زیر می کشه و روح، منو بالا.

آمیرزا، توی برزخی گرفتار شدم که انگار روی پل صراطم. پلی باریک و تیز و لغزنده که زیر پای من زبانه های آتش و گدازه های نیران جهنمه.

.

گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و گفتم...

نزدیک به یکساعت و اندی حرف زدم و آمیرزا همینطور سر به زیر و رو به ملکوت، متفکرانه سیر می کرد.

.

حرفها تموم شد.

سبک شدم.

عین پر کاه.

نگاهش کردم.

نور بود و نور.

عشق بود و عشق.

زلال و صاف و خالص.

آمیرزا نیازی نبود تکلم کنه.

نگاهش می کردم جواب می گرفتم.

خیره می شدم در جمالش، هزاران هزار حرف به قلبم سرازیر می شد.

 

.

من انگار تازه متولد شدم.

رها و سبک.

آگاه از تکلیف و تقدیر پیش رو.

تو گویی پرونده سال جاری رو پیش روی من باز کردن؛ نشونم دادن چیکاره ام. چه کارها باید کنم.

و در بین اون کارها، انجام کارهایی برای من تکلیف شده که بینهایت سخت و طاقت فرساست...

.

آمیرزا با ملاطفت منو بدرقه کرد.

و اینبار یه فرقی با دفعات قبل داشت.

آمیرزا انگشت سبابه شو به سمت قلبم نشونه گرفت. نگاهی به چشمای من کرد و انگار یه نیرو و قدرتی در من دمیده شد و من برای چند لحظه خاموش و سرد و منجمد شدم.

سرد و گرم شدم.

یه لحظه فقط سفیدی بود و نور.

غرق در خلأ شدم.

.

آمیرزا

خدا سایه تو از سرم کم نکنه.

.

لحظه آخر گفتم: آمیرزا...

گفت: می خوای بگی سالی یبار کمه؛ بیشتر بیای پیشم؟

سرم رو به علامت تأیید تکون دادم.

آمیرزا اوج استیصال من رو دریافت و گفت:

ازین به بعد، خودم میام به دیدنت!

نیازی نیست شما بیای.

به یک اراده، یک توجه، نزد شما خواهم بود.

.



نوشته شده توسط با نو
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

یک زن

تنها ولی محکم و استوار

یک زن

اینجا فقط ثبت رویدادهاست.
کسی نیستم و چیزی هم تو چنته م ندارم.
هرچی می نویسم بر اساس دیده ها و کشیده هاست.
واقعیتهای زندگی.
.
هیچ وبلاگی رو خاموش دنبال نمی کنم.
و توی هیچ وبلاگی ناشناس یا به اسم دیگه کامنت نمی زارم.

در ضمن کامنتهای مجهول فاقد وبلاگ، عدم نمایش زده میشن.

به کامنتهای بی ادب و توهین آمیز هم محل داده نمیشه.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

آمیرزا

چهارشنبه, ۱۴ فروردين ۱۴۰۴، ۱۱:۴۵ ب.ظ

________________________

مدتهاست می خوام یه پست بزارم و راجب آمیرزا بنویسم.

انگار امشب وقتش شده.

.

آمیرزا، پیرمرد باصفایی که اهل دنیا نیس. سن زیادی داره ولی بخاطر قدرت روحی ای که داره، سرحال و قوی مونده.

هرچند وقت یبار، منت میزاره، اذن میده میرم خدمتش.

.

اونشب که حالم خیلی بد بود، تا صبح همینطور بد بودم.

صبح، آمیرزا منو به سمت خودش دعوت کرد.

رفتم حضورش.

.

یه مکان نورانی. دنج و باصفا.

آمیرزا با اون محاسن بلندش ، لباس سفید و یکدست، همیشه اون گوشه می شینه و من دو زانو مقابلش، فقط اشک می ریزم.

اونجا تنها جائیه که من راحت و بی اراده اشک می ریزم.

.

آمیرزا نگاه عمیقی به من کرد و گفت:

دخترم، چی بودی؟ چی شدی؟

.

و من باز اشک ریختم. به پهنای صورتم.

گفتم: آمیرزا...

انگشت سبابه رو به سمت دهانش برد و امر به سکوت کرد و گفت:

می دونم دخترم.

.

آمیرزا همیشه ناگفته هامو می فهمید.

همیشه انگار از تموم ما فی الضمیرم خبر داشت ولی هیچ بروز نمی داد.

و هر بار که اذن می داد و من خدمتش می رسیدم، فرامینی می داد برای یکسال من.

از این فطر تا اون فطر.

.

و یک نکته قابل تأمل تو آموزه های آمیرزا و دستوراتی که به من می داد این بود که:

با علم به خیلی اسرار، لزوماً و الزاماً فرامین دلخواه من نمی داد.

و این ثقل عجیبی رو بر من افاضه می کرد.

.

من در محضر آمیرزا فقط سکوت بودم و اشک.

که اشکها فقط از سر درد بود. درد عصیان نفسم. 

درد بیچارگیهای روحی و درونی.

.

گفتم آمیرزا ....

با این حرفم اشاره کرد: حالا حرف بزن.

حرف بزن خالی شو.

.

اجازه حرف زدن که دادند؛ من بودم و فوران حرفها.

من بودم و اوج دردهای انباشته در دل.

گفتم: آمیرزا منو از دست این نفس نجات بده.

عاجز شدم از دست اون.

عاجز شدم از خود و خویشتن و از این من و این بود و این بودنی که باب میل روحم نیست.

آمیرزا، نفس، منو به زیر می کشه و روح، منو بالا.

آمیرزا، توی برزخی گرفتار شدم که انگار روی پل صراطم. پلی باریک و تیز و لغزنده که زیر پای من زبانه های آتش و گدازه های نیران جهنمه.

.

گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و گفتم...

نزدیک به یکساعت و اندی حرف زدم و آمیرزا همینطور سر به زیر و رو به ملکوت، متفکرانه سیر می کرد.

.

حرفها تموم شد.

سبک شدم.

عین پر کاه.

نگاهش کردم.

نور بود و نور.

عشق بود و عشق.

زلال و صاف و خالص.

آمیرزا نیازی نبود تکلم کنه.

نگاهش می کردم جواب می گرفتم.

خیره می شدم در جمالش، هزاران هزار حرف به قلبم سرازیر می شد.

 

.

من انگار تازه متولد شدم.

رها و سبک.

آگاه از تکلیف و تقدیر پیش رو.

تو گویی پرونده سال جاری رو پیش روی من باز کردن؛ نشونم دادن چیکاره ام. چه کارها باید کنم.

و در بین اون کارها، انجام کارهایی برای من تکلیف شده که بینهایت سخت و طاقت فرساست...

.

آمیرزا با ملاطفت منو بدرقه کرد.

و اینبار یه فرقی با دفعات قبل داشت.

آمیرزا انگشت سبابه شو به سمت قلبم نشونه گرفت. نگاهی به چشمای من کرد و انگار یه نیرو و قدرتی در من دمیده شد و من برای چند لحظه خاموش و سرد و منجمد شدم.

سرد و گرم شدم.

یه لحظه فقط سفیدی بود و نور.

غرق در خلأ شدم.

.

آمیرزا

خدا سایه تو از سرم کم نکنه.

.

لحظه آخر گفتم: آمیرزا...

گفت: می خوای بگی سالی یبار کمه؛ بیشتر بیای پیشم؟

سرم رو به علامت تأیید تکون دادم.

آمیرزا اوج استیصال من رو دریافت و گفت:

ازین به بعد، خودم میام به دیدنت!

نیازی نیست شما بیای.

به یک اراده، یک توجه، نزد شما خواهم بود.

.

۰۴/۰۱/۱۴
با نو