حقوق
______________________
الآن چند ساله دارم برای کمیل کار می کنم.
اوایل دلی کار می کردم. بعد کمیل یروز اومد گفت:
بانو، کاری که شما انجام میدی رو هیچکس تاحالا نتونسته برام انجام بده.
می خوام دائمی و مستمر بمونی برام.
.
من کلاًّ از دربند شدن بیزار و فراری ام.
فرقی هم نمی کنه کی باشه و کجا باشه.
اکثراً دلی کار کردم.
کمیل گفت:
بانو، چکار کنم تا منو رها نکنی.
من به شما نیاز دارم.
این کار نباید بخوابه.
.
منم برگشتم گفتم:
نمی دونم.
.
اگرم می دونستم، چیزی نگفتم. چون معتقدم طرف مقابلم خودش باید اظهار کنه، خودش باید بخواد. خودش باید بفهمه.
من کارمو خوب انجام میدم.
دقیق انجام میدم.
شرافت و انسانیت و وجدان کاری ام بالاس.
مونده طرف مقابل که آیا قدر بدونه یا ندونه.
و کمیل واقعاً قدر می دونست.
خلاصه
گفت : چکار کنم برام بمونی؟
منو رها نکنی؟
این کار رو رها نکنی؟
گفتم: نمی دونم.
رفت و اومد و گفت:
یه پیشنهاد دارم.
گفتم بفرمایید.
گفت: می خوام حقوق بدم بهت.
.
من جا خوردم.
فکرشم نمی کردم.
تاحالا حقوق ثابت نداشتم. اصن حقوق نداشتم.
برای خیلیا کار کرده بودم ولی دریغ از قدردانی و حساب کتاب.
ولی کمیل با این پیشنهادش منو منقلب کرد.
استقبال کردم.
ازینکه قدر کارمو می دونه؛ ازینکه می دونه نیروی قابل خودش رو چجوری ثابت برای خودش نگه داره؛ ازینکه شعور داره، فهم داره. ازینکه هوامو داره.
.
و اینجور شد که من شدم عضو ثابت اون مؤسسه و یجورایی بعدش کمیل به هر بهانه ای وظیفه ای به من محول می کرد و حقوقم رو بالا می برد.
.
ارادت خاصی بهش پیدا کردم.
با اینکه چندین و چند سال از من جوونتر هس، ولی درک و شعور و فهمش خیلی بالاس.
از طرفی بشدت توی حیطه کاری که داریم انجام میدیم علمش بالاس.
.
مسوولیتهام بیشتر شد.
حقوقم بالاتر رفت.
کمیل خیلی نسبت به من مراعات و ملاحظه داره.
جوری که یبار سر یه مسئله ای با هم اختلاف پیدا کردیم و من بشدت ناراحت شدم و کنار کشیدم.
کمیل بقدری با متانت و صبوری و مراعات و ملاحظه با من برخورد کرد که شرمنده اش شدم.
.
امثال کمیل حتی کمتر از انگشت شمارن.
.
ولی...
مسائلی هم هس که مجبورم بشدت از مردها کناره بگیرم.
با اینکه کمیل خیلی خوبه ولی من دیگه به هیچ مردی حس مثبت ندارم.
انقدر از مردها رنجیده شدم که به هیچ وجه نمی تونم ارتباطی فراتر از یه ارتباط ساده معمولی برقرار کنم.
و فکر می کنم برای یکی مث من، همینجوری بهتره.