حرفهای مگو
____________________
یه مطلبی رو می خوام اینجا ثبت کنم بمونه.
.
یه مدتی هس، درست از یه زمانی که فقط خودم می دونم و فقط خودم می فهمم، دلم انبار حرفها، حقیقتها، ادراکات و رازهای عجیبی شده که به احدی نمی تونم بگم.
یه چیزایی رو من توی زندگیم باهاش مواجه شدم؛ در کنار اون مسیری که داشتم طی می کردم؛ انگار لازمه اون مسیر بود؛ یچیزایی باهاش مواجه شدم که واقعن موندم خدا در من، در این زن بظاهر ضعیف و ناتوان، چه قدرتی دید که این امانت عظیم رو بهش سپرد؟
.
من اینجا می نویسم چون کسی نمی دونه. کسی نمی شناسه.
شاید بعضیا اندک شناختی از من داشته باشن؛ ولی خیلی قلیله.
اینجا می نویسم تا بمونه.
بمونه به یادگار که گاهی از شدت فشار این امانتها و این حقیقتها دلم می خواست به کوه و کمر می زدم. بیابونی رو پیدا می کردم و یه دل سیر داد می زدم. خالی می شدم. یا اینکه کاش یه چاهی هم من داشتم و سرم رو مینداختم توش؛ چنان هوار می زدم که چاه خشک بشه!
.
مثل اون روزایی که مشکلات عجیبی تو زندگیم داشتم و از شدت فشار مشکلات، می رفتم در کمد رختخوابها رو باز می کردم؛ سرم رو فرو می کردم تو رختخوابها و با عمق وجودم داد می زدم اشک می ریختم.
.
الآن ، درین لحظه یه همچین حالی دارم.
مسائلی هس که وادارم کرد بیام اینجا و این ها رو ثبت کنم تا به یادگار اینجا بمونه.
حق مطلب که ادا نشد و نمیشه هرگز.
ولی کمی تا حدودی از ثقل اون کاسته شد.
.
آنچه اندر دل بود اظهار آن مشکل بود