یک زن

تنها ولی محکم و استوار
شنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۴، ۰۹:۳۵ ب.ظ

حرفهای مگو

____________________

یه مطلبی رو می خوام اینجا ثبت کنم بمونه.

.

یه مدتی هس، درست از یه زمانی که فقط خودم می دونم و فقط خودم می فهمم، دلم انبار حرفها، حقیقتها، ادراکات و رازهای عجیبی شده که به احدی نمی تونم بگم.

یه چیزایی رو من توی زندگیم باهاش مواجه شدم؛ در کنار اون مسیری که داشتم طی می کردم؛ انگار لازمه اون مسیر بود؛ یچیزایی باهاش مواجه شدم که واقعن موندم خدا در من، در این زن بظاهر ضعیف و ناتوان، چه قدرتی دید که این امانت عظیم رو بهش سپرد؟

.

من اینجا می نویسم چون کسی نمی دونه. کسی نمی شناسه.

شاید بعضیا اندک شناختی از من داشته باشن؛ ولی خیلی قلیله.

اینجا می نویسم تا بمونه.

بمونه به یادگار که گاهی از شدت فشار این امانتها و این حقیقتها دلم می خواست به کوه و کمر می زدم. بیابونی رو پیدا می کردم و یه دل سیر داد می زدم. خالی می شدم. یا اینکه کاش یه چاهی هم من داشتم و سرم رو مینداختم توش؛ چنان هوار می زدم که چاه خشک بشه!

.

مثل اون روزایی که مشکلات عجیبی تو زندگیم داشتم و از شدت فشار مشکلات، می رفتم در کمد رختخوابها رو باز می کردم؛ سرم رو فرو می کردم تو رختخوابها و با عمق وجودم داد می زدم اشک می ریختم.

.

الآن ، درین لحظه یه همچین حالی دارم. 

مسائلی هس که وادارم کرد بیام اینجا و این ها رو ثبت کنم تا به یادگار اینجا بمونه.

حق مطلب که ادا نشد و نمیشه هرگز.

ولی کمی تا  حدودی از ثقل اون کاسته شد.

.

آنچه اندر دل بود اظهار آن مشکل بود



نوشته شده توسط با نو
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

یک زن

تنها ولی محکم و استوار

یک زن

اینجا فقط ثبت رویدادهاست.
کسی نیستم و چیزی هم تو چنته م ندارم.
هرچی می نویسم بر اساس دیده ها و کشیده هاست.
واقعیتهای زندگی.
.
هیچ وبلاگی رو خاموش دنبال نمی کنم.
و توی هیچ وبلاگی ناشناس یا به اسم دیگه کامنت نمی زارم.

در ضمن کامنتهای مجهول فاقد وبلاگ، عدم نمایش زده میشن.

به کامنتهای بی ادب و توهین آمیز هم محل داده نمیشه.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

حرفهای مگو

شنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۴، ۰۹:۳۵ ب.ظ

____________________

یه مطلبی رو می خوام اینجا ثبت کنم بمونه.

.

یه مدتی هس، درست از یه زمانی که فقط خودم می دونم و فقط خودم می فهمم، دلم انبار حرفها، حقیقتها، ادراکات و رازهای عجیبی شده که به احدی نمی تونم بگم.

یه چیزایی رو من توی زندگیم باهاش مواجه شدم؛ در کنار اون مسیری که داشتم طی می کردم؛ انگار لازمه اون مسیر بود؛ یچیزایی باهاش مواجه شدم که واقعن موندم خدا در من، در این زن بظاهر ضعیف و ناتوان، چه قدرتی دید که این امانت عظیم رو بهش سپرد؟

.

من اینجا می نویسم چون کسی نمی دونه. کسی نمی شناسه.

شاید بعضیا اندک شناختی از من داشته باشن؛ ولی خیلی قلیله.

اینجا می نویسم تا بمونه.

بمونه به یادگار که گاهی از شدت فشار این امانتها و این حقیقتها دلم می خواست به کوه و کمر می زدم. بیابونی رو پیدا می کردم و یه دل سیر داد می زدم. خالی می شدم. یا اینکه کاش یه چاهی هم من داشتم و سرم رو مینداختم توش؛ چنان هوار می زدم که چاه خشک بشه!

.

مثل اون روزایی که مشکلات عجیبی تو زندگیم داشتم و از شدت فشار مشکلات، می رفتم در کمد رختخوابها رو باز می کردم؛ سرم رو فرو می کردم تو رختخوابها و با عمق وجودم داد می زدم اشک می ریختم.

.

الآن ، درین لحظه یه همچین حالی دارم. 

مسائلی هس که وادارم کرد بیام اینجا و این ها رو ثبت کنم تا به یادگار اینجا بمونه.

حق مطلب که ادا نشد و نمیشه هرگز.

ولی کمی تا  حدودی از ثقل اون کاسته شد.

.

آنچه اندر دل بود اظهار آن مشکل بود

۰۴/۰۱/۰۳
با نو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">