پیرزن
__________________
سرم گرم کار بود که یه پیرزن سرحال و شاد و خوش زبون وارد مغازه شد.
خوشحال بود ازینکه اینجا رو پیدا کرده و چقدر تشکر کرد!
.
من با خوشرویی باهاش برخورد کردم و اونم راحت قیمت گرفت و بعدم....
مث خیلیای دیگه سفره دلش رو باز کرد:
_ قیمتاتون خیلی خوبه، ولی من وضع مالیم خوب نیس. شوهرم رفت زن گرفت. زنه همه چیه شوهرمو بالا کشید، الانم شوهرم مریض و بیکار افتاده توی خونه...
.
دلم می خواست بهش بگم بسه. برای من ازین حرفا نزن.
.
من حالم بد میشه از ظلم.
.
یکی نیس به این مردا بگه:
اگه عرضه دارید حداقل دوتا زن رو با هم، با عدالت، ساپورت کنید، دوتا که کمه، برید صدتا بگیرید.
.
یا نه، زن دوم می گیرید برا اینکه عین دستمال کاغذی مصرفش کنید و بندازیدش سطل آشغال؟
.
وای... وای... وای...
چه مرگشونه این مردا...
چهل تا زن میخوان... چهل تا دوست دختر میخوان...
طرف توقع داشت من تا ابد پاش بمونم و بدبختیهاش رو ، روی من هوار کنه... حال خوبش رو برداره ببره برای خودش...
وقتی به خودم اومدم و در برابر ظلمش قد علم کردم، حذفم کرد، چون گزینه های دیگه ای داشت که میتونست به اونها ظلم کنه، بدون اینکه اعتراضی کنن...
مردا عرضه هیچ کاری رو ندارن متاسفانه...
جالب اینجاست منم ازش عدالت میخواستم، میگفت نه ... من بر حسب نیاز تو باهات اینجوری برخورد میکنم...
آخه لاشی...
نیاز من اینه منو تخریب کنی...