یک زن

تنها ولی محکم و استوار

یک زن

اینجا فقط ثبت رویدادهاست.
کسی نیستم و چیزی هم تو چنته م ندارم.
هرچی می نویسم بر اساس دیده ها و کشیده هاست.
واقعیتهای زندگی.
.
هیچ وبلاگی رو خاموش دنبال نمی کنم.
و توی هیچ وبلاگی ناشناس یا به اسم دیگه کامنت نمی زارم.

در ضمن کامنتهای مجهول فاقد وبلاگ، عدم نمایش زده میشن.

به کامنتهای بی ادب و توهین آمیز هم محل داده نمیشه.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲۷ مطلب در فروردين ۱۴۰۴ ثبت شده است

_____________________________

عصر رفتم خیاطخونه. فرصتی بود ، زنگ زدم به یکی از بیانیها. کمی حرف زدیم، رسید به این دوتا پست اخیر.

.

حرفهایی گفته شد.

به هم ریختم، ولی نه بخاطر پستهایی که نوشتم و اینکه چرا نوشتم و ... نه.

به هم ریختم بنا به دلایلی.

.

بقدری به هم ریختم که وقتی سمیه و فیروزه اومدن لباسهاشونو ببرن، فیروزه گفت:

بانو، چیشده؟ عادی نیستی.

.

تا من لباسها رو آماده کنم، سمیه و فیروزه با هم گرم گرفته بودن و نشستن.

صدایی نمی شنیدم.

بقدری تو فکر فرو رفته بودم و سرم به کار بود که حتی صدای چرخ رو نمی شنیدم.

.

از یکطرف عصبانیت، از یک طرف افسوس.

.

از یکطرف حسرت.

.

غصه خوردم بخاطر کج فهمی ها؛ بخاطر نخواستنها برای یافتن. بدست آوردن.

بخاطر تعصبهای بیخود، تصلّبها، جهالتها.

.

برید پست کفور و کفّار رو بخونید.

.

من هرچی نوشتم به منظور نوشتم.

تو خواه پند گیر خواه ملال.

.

مدتی طول کشید تا سمیه رفت و فیروزه گفت: تو حالت خوب نیس.

چیشد؟ با کی حرف میزدی که انقد تو رو به هم ریخت؟

کیه که انقد ارزش داره براش به هم بریزی؟

و من بقدری حالم بد شد که حرفهای فیروزه رو هم نمی شنیدم....

.

و من به هم ریختم بخاطر سوء برداشتها؛ سوء قضاوتها؛ اونم بابت نوشته هایی که با علم و آگاهی نوشتم؛ از قصد نوشتم؛ مرض داشتم نوشتم!

.

نوشته ها رو نوشتم و می دونستم که در دلها چه نوع وسوسه ها رو ایجاد می کنه.

و می دونستم که چه فکرها به ذهنتون خطور می کنه.

.

و لازم بود نوشته شه.

.

وبلاگمو حذف نمی کنم. می مونه.

یه سال نه.

دو سال نه.

سه سال و چند سال دیگه برگردید بخونید.

حتما بخونید.

و بعد ببینید که این زمان که ناقص خوندید و ناقص گرفتید، چرا و چیشد که ناقص گرفتید؟ چرا نفهمیدید؟ چرا بد خوندید؟ چرا بد برداشت کردید؟ چرا بد قضاوت کردید؟

.

من این وبلاگ رو دیگه به روز رسانی نخواهم کرد.

حذفشم نمی کنم.

هیچ پستی حذف نشده و نخواهد شد.

وبلاگمو از دسترس خودم خارج می کنم تا نتونم واردش بشم.

.

من مطمئنم که یکروز ...

خواهد آمد.

.

بدرود

۱۵ فروردين ۰۴ ، ۲۰:۳۰
با نو

________________

بعد از آمیرزا، که توی پست قبلی ازش نوشتم،

در راستای اون تکلیف و تقدیری که آمیرزا ازش گفته بود، قسمت شد و دیروز و امروز، گفتگوی طولانی علمی با هم داشتیم.

استارت یکسری پروژه های علمی، تحقیقاتی.

.

کمیل به من اعتماد شدید پیدا کرده، بارها منو امتحان کرد و من هم با احترام به بحث پرداختم و قرار شد قدمهای بلندی رو برداریم.

.

امروز بحث تلفیق علوم بود.

علومی که من طی این چند سال، عمر و هزینه ام رو گذاشتم و با رنج و سختی های بسیار فرا گرفتم.

.

و تلفیق اون علوم با طب و علم پزشکی.

شناسایی یکسری از گیاهان دارویی خاص.

.

محشری است این عوالم.

.

در اوقات بحث علمی، نه گذر زمان رو حس می کنم نه ذره ای شائبه در این بحث ما پیش میاد.

.

من عاشق و شیفته ابن سینا هستم.

ابن سینایی که تلفیق چندین علوم مختلف بود.

و من مطمئنم کمیل هم می تونه یه ابن سینا بشه در این عصر و دوره.

و من چقدر خوش اقبالم که دستیار علمی کمیل انتخاب شدم.

.

( پ.ن.

اسم کمیل، غیر واقعی هست)

۱۵ فروردين ۰۴ ، ۱۶:۰۵
با نو

________________________

مدتهاست می خوام یه پست بزارم و راجب آمیرزا بنویسم.

انگار امشب وقتش شده.

.

آمیرزا، پیرمرد باصفایی که اهل دنیا نیس. سن زیادی داره ولی بخاطر قدرت روحی ای که داره، سرحال و قوی مونده.

هرچند وقت یبار، منت میزاره، اذن میده میرم خدمتش.

.

اونشب که حالم خیلی بد بود، تا صبح همینطور بد بودم.

صبح، آمیرزا منو به سمت خودش دعوت کرد.

رفتم حضورش.

.

یه مکان نورانی. دنج و باصفا.

آمیرزا با اون محاسن بلندش ، لباس سفید و یکدست، همیشه اون گوشه می شینه و من دو زانو مقابلش، فقط اشک می ریزم.

اونجا تنها جائیه که من راحت و بی اراده اشک می ریزم.

.

آمیرزا نگاه عمیقی به من کرد و گفت:

دخترم، چی بودی؟ چی شدی؟

.

و من باز اشک ریختم. به پهنای صورتم.

گفتم: آمیرزا...

انگشت سبابه رو به سمت دهانش برد و امر به سکوت کرد و گفت:

می دونم دخترم.

.

آمیرزا همیشه ناگفته هامو می فهمید.

همیشه انگار از تموم ما فی الضمیرم خبر داشت ولی هیچ بروز نمی داد.

و هر بار که اذن می داد و من خدمتش می رسیدم، فرامینی می داد برای یکسال من.

از این فطر تا اون فطر.

.

و یک نکته قابل تأمل تو آموزه های آمیرزا و دستوراتی که به من می داد این بود که:

با علم به خیلی اسرار، لزوماً و الزاماً فرامین دلخواه من نمی داد.

و این ثقل عجیبی رو بر من افاضه می کرد.

.

من در محضر آمیرزا فقط سکوت بودم و اشک.

که اشکها فقط از سر درد بود. درد عصیان نفسم. 

درد بیچارگیهای روحی و درونی.

.

گفتم آمیرزا ....

با این حرفم اشاره کرد: حالا حرف بزن.

حرف بزن خالی شو.

.

اجازه حرف زدن که دادند؛ من بودم و فوران حرفها.

من بودم و اوج دردهای انباشته در دل.

گفتم: آمیرزا منو از دست این نفس نجات بده.

عاجز شدم از دست اون.

عاجز شدم از خود و خویشتن و از این من و این بود و این بودنی که باب میل روحم نیست.

آمیرزا، نفس، منو به زیر می کشه و روح، منو بالا.

آمیرزا، توی برزخی گرفتار شدم که انگار روی پل صراطم. پلی باریک و تیز و لغزنده که زیر پای من زبانه های آتش و گدازه های نیران جهنمه.

.

گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و گفتم...

نزدیک به یکساعت و اندی حرف زدم و آمیرزا همینطور سر به زیر و رو به ملکوت، متفکرانه سیر می کرد.

.

حرفها تموم شد.

سبک شدم.

عین پر کاه.

نگاهش کردم.

نور بود و نور.

عشق بود و عشق.

زلال و صاف و خالص.

آمیرزا نیازی نبود تکلم کنه.

نگاهش می کردم جواب می گرفتم.

خیره می شدم در جمالش، هزاران هزار حرف به قلبم سرازیر می شد.

 

.

من انگار تازه متولد شدم.

رها و سبک.

آگاه از تکلیف و تقدیر پیش رو.

تو گویی پرونده سال جاری رو پیش روی من باز کردن؛ نشونم دادن چیکاره ام. چه کارها باید کنم.

و در بین اون کارها، انجام کارهایی برای من تکلیف شده که بینهایت سخت و طاقت فرساست...

.

آمیرزا با ملاطفت منو بدرقه کرد.

و اینبار یه فرقی با دفعات قبل داشت.

آمیرزا انگشت سبابه شو به سمت قلبم نشونه گرفت. نگاهی به چشمای من کرد و انگار یه نیرو و قدرتی در من دمیده شد و من برای چند لحظه خاموش و سرد و منجمد شدم.

سرد و گرم شدم.

یه لحظه فقط سفیدی بود و نور.

غرق در خلأ شدم.

.

آمیرزا

خدا سایه تو از سرم کم نکنه.

.

لحظه آخر گفتم: آمیرزا...

گفت: می خوای بگی سالی یبار کمه؛ بیشتر بیای پیشم؟

سرم رو به علامت تأیید تکون دادم.

آمیرزا اوج استیصال من رو دریافت و گفت:

ازین به بعد، خودم میام به دیدنت!

نیازی نیست شما بیای.

به یک اراده، یک توجه، نزد شما خواهم بود.

.

۱۴ فروردين ۰۴ ، ۲۳:۴۵
با نو

____________________________

دیشب با اون حال خراب، از عالم غیب هزینه سفر به عتبات برام جور شد و دعوت شدم به کربلا!

.

دوبار قسمت شده رفتم.

اونم چه رفتنی.

.

خیلی دلم سفر می خواست.

خیلی نیاز روحی شدید داشتم.

ولی...

.

منم به جای خودم، مرد خانواده رو که تا به حال به کربلا نرفته راهی سفر کردم.

.

گوارای وجودش

۳ نظر ۱۴ فروردين ۰۴ ، ۲۲:۰۴
با نو

________________________________

وقتی نعمتی داشته باشی، ازش بهره نبری یا ندونی چجور بهره ببری، یا در راستای کاربردش ازش استفاده نکنی، میشه کفران.

مثلاً درختی که پر از میوه است، میوه اش رو نچینند، میشه کفران.

یا اگه بچینند و هدر بدن، میشه کفران.

.

کتابی که خونده نمیشه، میشه کفران.

.

چاه آبی که از آب زلال و گوارای اون استفاده نمیشه، ( مثالی که خود خدا زده ) میشه کفران

.

فرض کنیم توی یه جایی، یه آدم دانشمندی هس، کسی از علم و دانشش بهره نمی بره، میشه کفران.

.

پولی که انباشته میشه و به مصرف حقیقی نمی رسه، میشه کفران.

.

خلاصه، هر نعمتی که خوب و در راهش مصرف نمیشه، میشه کفران.

.

وقتی خدا در مورد انسان لفظ کَفور و کَفّار بکار می بره که صیغه مبالغه س، عمق فاجعه رو در می یابیم که چطور میشه ما آدما قدر نعمتهای داشته مونو نمی دونیم و نمی دونیم چجور ازش استفاده کنیم. گاهی هم... نمی تونیم. به هر دلیلی.

.

اینجور میشه که اون درخت پربار، که یا میوه هاش چیده نمیشه یا هدر میره، کم کم خشک میشه.

.

اون چاه آب هم کم کم خشک میشه.

.

اون دانشمندی که علمش مورد استفاده قرار نمی گیره، کم کم پیر میشه از دنیا میره و دیگه دست کسی بهش نمی رسه.

.

حتی زنی که قابلیت بچه دار شدن داره، به هر دلیلی بچه دار نشه، کم کم دچار نازایی میشه.

.

نعمتها گرفته میشن.

یا اینکه دیگه به هر دری بزنی، انگار اسبابش مهیا نمیشه که از اون نعمت بهره مند بشی.

.

و ما آدما بجای اینکه موانع بهره مندی از اون نعمتها رو برطرف کنیم، خودمونو از نعمتها دورتر و دورتر می کنیم.

اینجاست که خدا حق داره ما رو کَفور و کَفّار خطاب کنه.

۲ نظر ۱۴ فروردين ۰۴ ، ۰۵:۱۶
با نو

_____________

می نویسم بمونه.

.

من از دنیا سیرم.

الآن، درین لحظه عمرم، هیچ آرزو و خواسته ای ندارم،

یه حج واجب بود که لذتش رو چشیدم.

.

الآن می خوام بخوابم.

ای مالک وجود من،

میشه دیگه بیدارم نکنی؟

میشه بیدار نشم؟

کاری تو دنیا ندارم.

به آخرت راغب ترم تا دنیای سرد و بی روح.

.

روزگارم به انتظار گذشت و جز سوز و گداز بی ثمر نبود.

.

۱ نظر ۱۳ فروردين ۰۴ ، ۲۳:۱۴
با نو

____________________

توی تعطیلات نوروزی، بخاطر ماه رمضون جایی نرفتم.

این هفته هم که همش تعطیله جایی ندارم که برم.

سرمو به کار گرم کردم.

.

صبح توی خیاطخونه بودم که گوشیم زنگ خورد.

کسی که پشت خط بود، کمی باهام حرف زد و یچیزی گفت که انگار آب سردی ریختن روم.

تموم انرژیم گرفته شد.

بی انگیزه شدم.

.

من الآن یه مدته واقعن با آمپول و سرم انگیزه سازی و امید سازی و اینجور خزعبلات زنده ام.

فقط کافیه یه بادی بیاد بهم بخوره، خالی میشم میفتم.

.

خلاصه

طرف یچیزی گفت که کلاًّ خالی از انرژی شدم و مغازه رو بستم و رفتم خونه.

الکی چرخیدم؛ نه حال و حوصله کار خونه داشتم نه هیچ کار دیگه.

دلم می خواست بخوابم. ولی اونم نشد!

دمغ بودم و پکر.

.

دوباره بلند شدم شروع کردم به انگیزه سازی و امید پروری!

هه

دوره زمونه ای شده.

کی به این میگه زنده گی؟

مرده گی بهش بیشتر میاد.

.

هعی

.

یاد اون روزایی که پر بودم از انرژی و توان و انگیزه و عشق و امید و ...

هعی.

پر کشید و رفت.

.

بی تفاوت شدم.

.

رفتم سراغ تولید محتوا.

به زور سرم رو مشغول کرده بودم که طرف دوباره زنگ زد.

گفت: نرفتی خیاطخونه؟

گفتم: نه. تو صبح همچین کوبیدی منو که هنوز نتونستم از جام بلند شم.

گفت: عه. من خودم حالم گرفته بود به تو اونجوری گفتم!

حالا پاشو برو سر کارت دختر خوب.

گفتم: الآن دیگه یه میلیونم بهم بدی نمیرم. فقط بخاطر اون حرفت.

.

من کی به این مرتبه از ضعف و ناتوانی رسیده بودم که یه حرف بتونه تا بدین حد منو از پا در بیاره؟

الآن چننند سااااله که من اینجوری شدم.

اون اوایل حرفها می شنیدم و می خوردم.

هی خوردم.

انقدر از اینور اونور خوردم که الآن دیگه نمی تونم بلند شم.

.

 یکی نبود بگه آخه بشر، ای زن،

انقد دیگران برات مهم بودن که بخاطرشون هی بخوری صدات در نیاد؟

هی بخوری تحمل کنی؟

نگفتی یه روز از پا در میای؟

یه روزی به روزی میفتی که همونا هم به دادت نمی رسن؟؟

.

اینم بگم که:

من آدم اظهار ضعف کن نبودم.

ولی شدم دیگه.

بدجوری دارم اظهار ضعف می کنم...

دیگه کرک و پرام ریخته.

.

بماند به یادگار

۱ نظر ۱۳ فروردين ۰۴ ، ۱۸:۰۶
با نو

____________________

اول اینو بگم که من هر پستی که می گذارم، کاملاً با فکر و آگاهی می نویسم؛ و با در نظر گرفتن تک تک مخاطبینم می نویسم؛ چون تا حدود زیادی نسبت به اونها شناخت دارم.

.

دوم اینکه:

برای دوستان سوال پیش اومده بود که چرا من از یطرف رهبرم رو اونجور ثنا می کنم و از طرفی ایران همدل رو می کوبم!

.

من اونچه که خودم لمس کردم و دیدم و با آگاهی بهش رسیدم رو می نویسم.

کاری ندارم کی قبول می کنه کی نمی کنه.

.

تا بوده و هست، تاریخ و زمانه ثابت کرده که انسانهای بزرگ، رهبران و رؤسا و حتی علما و فضلا، در هر رده ای، اطرافیانشون ربطی به خود اون انسانهای بزرگ نداشتن.

و من خودم بشخصه اینو بعینه لمس کردم.

چون در بطن این مسائل بودم.

.

اینکه یه سایت یا دفتر مخصوص فلان شخصیت، داره فعالیتهایی رو انجام میده، صرفاً و الزاماً به اون معنا نیست که پاک و مطهر هس و دقیقن منطبق با منش و فرمایش و دستور و فرمان اون شخصیت عمل می کنه.

.

الآن من خودم مدیر چند سایت بزرگ و یه وبلاگ هستم برای چند شخصیت بزرگ.

خیلی راحت می تونم خیلی کارا انجام بدم.

کی به کیه؟ کی می تونه جلوی منو بگیره یا از کار من حتی سر در بیاره؟

خود اون شخصیت هم انقد بیکار نیس که بیاد منو زیرنظر بگیره یا از کار من سر در بیاره.

تازه برعکس، اینهمه سال چشم به راه بودم خود ایشون یا حداقل یکی از دور و بریاشون بیان حالمو بپرسن! دریغ و افسوس!

ینی تا اینحد کسی به کسی کاری نداره!

.

خیلی راحت می تونم در عین انتساب به اون شخصیت بزرگ، از مبانی و فرمایشاتش سوء استفاده کنم. 

ببینید اینو بطور کلی عرض می کنم.

چند بار راه ارتباطی گذاشتم، باورتون نمیشه اغنیا و ثروتمندانی به من مراجعه کردن، نه تنها از ایران بلکه کشورهای مختلف، که التماس می کردن از ثروتشون استفاده کنم! بخاطر اون شخصیت حاضر بودن حتی جونشونم فدا کنن چه برسه به ثروتشون؛ بنده خدای ساده دل، گاهی حتی فکر می کردن من خود اون شخصیتم!! که انقد بیکارم که مدیر سایت شدم! :))

.

و من خیلی راحت می تونستم سوء استفاده کنم. راه بازه. عجیب هم بازه. والله قسم. اونوقت دیگه الآن مستأجر نبودم که بخوام به سختی اجاره خونه در بیارم. خخخ

.

علاوه بر اون سایت، کانالهای تلگرامی دارم منتسب به اون شخصیت بزرگ.

افراد متعددی، اعم از بزرگان و رجال مختلف هم عضو اون کانال هستن.

آیا این دلیل میشه که من عین اون شخصیتم و عین ایشون عمل می کنم و یا هرکاری انجام میدم دقیقن منطبق با فرمایشات و منش ایشون هس؟

اصلا منطقی نیس.

.

همه مون می دونیم که اصلا هیچگونه نظارتی بر فعالیتهای مجازی و سایتها و کانالها وجود نداره.

کی به کیه؟

هرکی هرکاری دلش بخواد می کنه.

حالا مجازی نه.

واقعی و حقیقی شم دیدم.

از کدوم درد بگم آخه؟

.

حالا در مورد ایران همدل.

ببخشید خیلی معذرت می خوام، حضرت آقا فقط و فقط در مورد فلسطین و غزه و اینا مطالبات دارن؟

چطوره که ایران همدل در موارد دیگه هیچ فعالیتی نداره، فقط برای تحریک احساسات مردم  در خصوص فلسطین  و غزه فعاله؟؟؟!!!

.

بشخصه هیچ نظر مثبتی در خصوص یک چنین فعالیتهایی ندارم. مخصوصا جاهایی که بوی پول میاد.

چندین و چند مورد خودم دیدم که اینجور سایتها و مراکز چجوری عمل می کنن.

بخاطر همین اصلا و ابدا دید مثبتی نسبت بهشون ندارم و حسابی روی اونها باز نمی کنم.

.

ایران همدل چه شاهکار دیگه ای انجام داده که بشه روش حساب کرد بجز تحریک احساسات مردم؛ اونم در زمانهای خاص؟

این مشخصه که یه سیاست ویژه اس.

.

خیلی راست میگه بیاد روی مابقی فرمایشات حضرت آقا مانور بده که چه بسا مهمتر از این مسائل هم باشن.

.

من همه اینا رو بطور کلی عرض می کنم.

اصلا ایران همدل نه، فلان سایت منتسب به فلان شخصیت و رجال سیاسی یا مذهبی یا فرهنگی یا ....

هیچ حقی ندارن از احساسات مردم سوء استفاده کنن.

هیچ حقی ندارن فقط در یه موارد خاص مردم رو در یه زمینه خاصی تحریک کنن.

هیچ حقی ندارن بودجه ای که بهشون تعلق داره رو صرف ارسال پیامکهای کذایی کنن فقط برای پر کردن جیب خودشون!

.

دیدم که میگم.

اونم چیزهایی دیدم که توی مخیله هیچ بشری نمی گنجه!

.

انقدرم دیدم که خیلی ببخشید گاهی حالم ازین جور مراکز به هم می خوره.

.

ای کاش و ای کاش و ای کاش حرفهای مهم تر و اصلی تر حضرت آقا روی زمین نمی موند.

مثال:

الآن همین فرمایش حضرت آقا در مورد سرمایه گذاری تولید.

سایت حضرت آقا نقشش چیه؟

یا دفتر ایشون نقششون چیه؟

شما یه عملکرد مثبت و کارآمد از سایت یا دفتر حضرت آقا به من نشون بدید ببینم.

یا نه.

فقط بلدن روی شور مردم راه برن؟

.

حیف از این زعیم و رهبر عزیز و بینظیری که نه به درستی معرفی شده؛ نه به درستی فرامینشون اجرا میشه.

۲ نظر ۱۳ فروردين ۰۴ ، ۰۳:۵۳
با نو

_______________

چه شکوهی

چه هیبتی

چه روحی،

چه نعمتی،

چه رحمتی.

حالات شما در نماز فطر و

اوج و عروج شما و

اون قنوت بی نظیر و

اون دعای بی بدیل و پر رمز و راز نماز فطر،

رهبرم،

مرادم،

نایب امام زمان من در عصر غیبت،

مولای من،

کور بشن دشمنان و کینه توزانی که چشم دیدن شما و ما و کشور ما و دین ما و سرمایه های معنوی و ملکوتی ما رو ندارند.

فدای شما سید علی.

فدای قنوتتون، فدای نمازتون،

فدای رکوع و سجودتون،

فدای قرآن خوندنتون 

افتخار می کنم که رهبری مثل شما دارم.

ای اهل تقوا

اهل مغفرت

اهل کبریا

اهل عظمت

اهل جود و جبروت

خدا حفظتون کنه.

از عمر منه کمترین کم کنه به عمر شما اضافه کنه.

روح و جانم به فداتون

۱ نظر ۱۲ فروردين ۰۴ ، ۰۹:۲۹
با نو

__________________

از وقتی سرباز رفته سربازی، داریم سیستم نظامی مملکت رو ملموس تر لمس می کنیم.

اول از همه قابل توجه اونایی که زود گارد می گیرن و تا اسم مملکت میاد، حق هیچگونه انتقادی رو نمیدن، مخصوصا به زن جماعت!

قابل توجه اونا که: 

منطقی باشیم و نابسامانی های موجود رو قبول کنیم.

.

از وقتی سرباز، دیده ها و چشیده ها و کشیده های خودشو به ما که نسل قدیم هستیم و نسل انقلاب و جنگ و مابعد جنگ منتقل می کنه، به وضوح می فهمیم که سیستم نظامی ما خیلی فشل شده.

.

دیروز که داشتم رو دوشی های لباسهای سرباز رو می دوختم و تعمیراتی روش انجام میدادم، دیدم حتی کیفیت لباسهای اونا هم فرق کرده. بدتر شده که بهتر نشده. اونم برای سربازهایی که توی مناطق سرد خدمت می کنند.

.

وارد جزئیات این نابسامانیها نمیشم،

ولی واقعن جای سوال داره که چرا سیستم نظامی که یزمانی منظم ترین، دقیق ترین، با ثبات ترین و با کیفیت ترین سیستم بود، الآن به این روز افتاده که شده بی نظم ترین ( چون از هرجایی انتظار بی نظمی باشه ازینجا دیگه انتظار نمی رفت)،

شده فشل ترین.

چرا؟

.

یک نمونه اش حضور جوان‌هایی هست که از طرفی معاف از رزم ان، ولی با وجود داشتن مشکلات واقعی جسمی و روحی، مجبور میشن خدمت مقدس سربازی رو به هر مکافاتی شده بگذرونن.

بطور مثال از مواردی که گزارش شده. مثلا سربازی که مصروع هس، من نمی فهمم چرا باید این دوره ها رو بگذرونه؟؟!!!

.

خلاصه

سپاه من، ارتش من، نیروی انتظامی من،

پهپاد می سازی بساز ولی اولویت امور نظامی، رسیدگی به امور انسانی هس، رسیدگی به امور جوانهای این نسل که هر کدومشون با مسائل خاصی روبرو هستن، حتی از لحاظ شغلی، کاری، خانوادگی.

.

اولویت امر، درک جوانهاست،

انطباق نسل.

و....

.

جوان‌های نسل امروز رو دریابید که امیدهای آینده ان و اونها رو نسبت به خودتون، سیستمتون، منطقتون ناامید نکنید.

.

و خیلی حرفهای دردآلود دیگه

۲ نظر ۱۰ فروردين ۰۴ ، ۰۸:۴۰
با نو