چه خوش بی
________________________
چندین سال پیش، یه اوستایی داشتیم، خیلی پر بود. عجیب بود. اهل دل بود. همه ما سر و دست می شکستیم توی دلش جا باز کنیم. اظهار هم می کردیم که اوستا، ما ارادت داریم خدمتتون و فلان.
اوستا فقط می خندید.
ما حرصمون در میومد ازین خنده کذایی!.
چرا؟
چون با خودمون می گفتیم: چرا اوستا باور نمی کنه که ما ارادت داریم بهش. دوسش داریم. بهش مهر و محبت داریم؟ یعنی چی؟
یبار اوستا برگشت گفت: عزیزان من، اگه شما دوسم دارین، چرا من دوستون ندارم؟!
.
همه تعجب کردیم.
یعنی چی؟
گفتیم اوستا یکم توضیح بدین.
گفت:
دوس داشتن اون چیزی نیس که ماها فکر می کنیم.
دوس داشتنی که به هم وصل نیس.
تو اونور، غربی؛
من اینور، شرق.
تو اونوری دلت می تپه.
دلت می تپه ها؛ ولی اونوری می تپه.
من اینوری دلم می تپه!
با هم همسو و میزان نیس.
این که دوس داشتن نیس.
این که عشق نیس.
دو تا دل اگه واسه هم بتپه میزون هم می تپه. درست مماس هم. تپش ها درست فیکس هم میشن.
اونوقت میشه عشق.
میشه دوس داشتن متعادل.
تو واسه خودت ضابطه هایی رو تعریف کردی از عشق و دوس داشتن و فکر می کنی و توهم داری که دوس داری و عاشقی.
طرف مقابلت هم ضابطه هایی رو تعریف کرده از عشق و دوس داشتن و فکر می کنه و یا توهم داره که دوست داره و عاشقته.
در حالیکه نه تو عاشق حقیقی هستی نه اون.
هر جفتتون توهم عشق دارین.
هر جفتتون هم توهم دارین که عشقتون حقیقیه. چرا؟ چون احتمالن یه جاهایی یه نسبتهای مساوی رو لمس می کنین.
ولی این عشق نیس عزیزان من.
عشق و دوس داشتن، ساحتش خیلی بلنده.
طرف توهم داره که ساحت قلب رو دریافته.
ههه.
کجای کاری بالام جان؟
خلاصه.
حرف و سخن درین باب زیاده.
شاعر میگه:
چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی
که یکسر مهربونی درد سر بی
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از آن شوریده تر بی
.
وزنه های هر دو کفه ترازو باید میزون باشه تا جور در بیاد و تناسب و زوجیت و شفع و همسانی شکل بگیره ؛ در غیر اینصورت این کفه و اون کفه فقط سنگینی بالا و پایین می کنن.